بگذار برایت بگویم از این عشق
تا شاید نگاهم کنی
تا شاید مرا بسپاری
به دست خادمان حرمت
تا عاشق ماندن را به من بیاموزند،
آموختنی از جنس علم با لقلم
روزگاریست
که دلم را به اولین کلامت گره زده ای
ومی خوانم به نامت
به نام کسی که خلق الانسان من علق
من سرود هستی را
در پرتو عشق یافتم
وتو را پیدای پنهان
در این غربت سرا
اسیر محبت آشنای توام؛
ای تابناک ناپیدا
دلم بی تاب لحظه های با تو بود
بودنی بدون دیدن رویت
وشنیدن آوای گرمت
همواره خواهد ماند.

توای عشق و ای تمام وجودم
تو بود و نبودم
فدای رخ تو همه عالم
بیا بنگر بر دل غم دیده که لیلی ندیده
زغم چه کشیده به این عالم
یک دم بنگر حال زار مرا
بی قرار مرا ای تمام امیدم تو صبح سپیدم
زنرگس چشمت ببین چه کشیدم
مرا راهی کن سوی میخانه
به این دیوانه توای ساقی بده پیمانه
بنگر مرغ لب بسته منم
دل شکسته منم
تا سحر بیدارم
سر به زانو دارم
از تو دارم ای گل هر چه که دارم
یا ابا صالح مددی

تو دلم یه دنیا حرفه که میخوام بگم براتون
تو بگو به من کجایی تا ببوسم خاک پاتون
آقا جون دلم گرفته مثل آسمون پائیز
می دونم مرغ دل من دوباره کرده هواتون
با خودم یه نذری کردم که اگه تو رو ببینم
با همون نگاه اول جونمو بدم براتون
چه خوبه خونه قلبم بشه جای تو همیشه
حک کنی رو صفحه دل نقش روی دل روباتون
چی میشه یه بار شبونه رد شی از کوچه قلبم
روی ماه تو ببینم یا که بشنوم صداتون
(مارو هم یه نیمه شب تو نماز شب دعا کن)
گل زهرا

دل بر که توان بست چو دلدار نباشد
غم با که توان گفت چو غمخوار نباشد
ای صاحب دل خانه ی دل مسکن یار است
این خانه نشیمنگه اغیار نباشد
زاهد چه گشایی در دکان ریا را
اکنون که تورا رونق بازار نباشد
تاهست سر شوق گلستان جمالست
دل راهوس دیدن گلزار نباشد
از ماه جهان تا به جمال توچه گویم
خورشید بدین جلوه رخسار نباشد
با حلقه زلف تو چه تسبیح وچه زنار
جز موی توام سبحه وزنار نباشد
جان باخته در راه تو این دل که حیف است
بر وی گذری از رخ تو یار نباشد
یا ابا صالح ادرکنی
سایه هایی سیاه
حسی سرد از سربی حسی
ونگاهت چشم به راه...
صدای مبهمی در حجم زمان
سکوتت را می شکند
صدای قدمهایش،
که در باد
پنهان است
وتوهنوز
نشسته ای
وبه تکه های
خودت خیره ای
باید چکمه هایت را گم کنی
تا خاک جا پا ی قلبت را لمس کند
وموسی وار قدم بگذاری
به پیشواز عشق.
رسم مهمان نوازی
نشستن نیست،
رسم مهمان نوازی شاید
دیوانه وار دوست داشتن است.

منجی عالم
من از دیار بی رحمی
از دیار غرور
برایت دل می نویسم
از قلب های سنگی
از حسرت های شیطانی
که عشق را به صلیب نفرت می کشند
وچه مضحک است عشق
در این دنیای سنگی!
ومن مریمی دوباره شدم
آن زمان که آویخته به دار تیرگی
به اتهام عاشقی
آبروی رفته را طرح می زدم
همراه قطره های نقره ای
ا
ش
ک
طنین می زدم
که نذر روزه ی سکوت کرده ام!!

