
دل بر که توان بست چو دلدار نباشد
غم با که توان گفت چو غمخوار نباشد
ای صاحب دل خانه ی دل مسکن یار است
این خانه نشیمنگه اغیار نباشد
زاهد چه گشایی در دکان ریا را
اکنون که تورا رونق بازار نباشد
تاهست سر شوق گلستان جمالست
دل راهوس دیدن گلزار نباشد
از ماه جهان تا به جمال توچه گویم
خورشید بدین جلوه رخسار نباشد
با حلقه زلف تو چه تسبیح وچه زنار
جز موی توام سبحه وزنار نباشد
جان باخته در راه تو این دل که حیف است
بر وی گذری از رخ تو یار نباشد
یا ابا صالح ادرکنی

