بگذار برایت بگویم از این عشق
تا شاید نگاهم کنی
تا شاید مرا بسپاری
به دست خادمان حرمت
تا عاشق ماندن را به من بیاموزند،
آموختنی از جنس علم با لقلم
روزگاریست
که دلم را به اولین کلامت گره زده ای
ومی خوانم به نامت
به نام کسی که خلق الانسان من علق
من سرود هستی را
در پرتو عشق یافتم
وتو را پیدای پنهان
در این غربت سرا
اسیر محبت آشنای توام؛
ای تابناک ناپیدا
دلم بی تاب لحظه های با تو بود
بودنی بدون دیدن رویت
وشنیدن آوای گرمت
همواره خواهد ماند.

